پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی
یا من تو را؟
پسر جواب داد:من میزنم.
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید.
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه ی من بود عالم را حریف بودم ولی
وقتی دست از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .
نشانه ای از ایمان است اگر؛
باور کنیم وقتی دست خدا بر سرمان است عالم را حریفیم.
ای خوشا صد طرح عیسا داشتن
مریـــمـســـــتانی کلیسا داشتن
خوش به حال اولین حــواریان
اولــین نــسل بـــزرگ قــاریان
خوش به حال صاحبان نامه ها
خوش به حال عینک علامه ها
خوش به حال هر که چشمش نم کشید
خوش به حال هر که اشـکش دم کشید
خوش به حال زارعان روزه دار
خوش به حال صوفیان صافکار
خوش به حال فیلسوفان شهیر
عـــارفــان خـفـتــه در بـاغ اثــیـر
مؤمــنان پــارسای کــوه غــیــب
راهیان دشت های شک و ریب
گوسفندان شبـانـان امــیـن
بَره های دره ی زیتون و تین
آن گــدایانـی کــه در فــقـدان آب
اشک می گیرند از چشم سراب
ابــــروان ایـــــزدی در خـشمـشــان
سُرمه های سرمدی در چشمشان
دائـــما بوی دعـــاشــان مـی وزد
عطر مذهب در صداشان می وزد
کوزه شان از خاک سرخ خاور است
آبشان از مشـــرق چـشـم تـر است
بـوی گـل،بـوی علف،بـوی حـنا
بـوی عرفان،بـوی دین،بـوی فنا
کوچه هاشان بیشه ی سدر و حناست
خـــانـه هاشان «نـــــردبان ربــّنــا»ست
خوش به حال سبزه های خاکشان
خوش به حال میوه ی ادراکــشــان
«استاد احمد عزیزی»
کــــــــــــــــاش...
پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است، همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینهی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است به سوی خدا فرار کنید.
«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.
روحش شاد آن که گفت:من همان شبان عاشقم.سینه چاک وعاشق وغریب.بی تکلف ورها.در خراب دشت های دور.در پی تو می دوم.ساده وصبور گفت:من همان بلال الکنم...در تلفظ ناتوان.
گفتم:راست گفته ای که خدای شبانان وناتوانان خدای نزدیکی است...آنقدر نزدیک که می توان صدای نفس هایش راشنید...وصمیمی است آنقدر که به راحتی می شود با او قهر کرد.وقتی دعایمان را مستجاب نمی کند.وبرایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان میزند وبا لبخند نگاهمان میکند...
من خدایی را می شناسم که به راحتی می توان از دست او گله کردوقتی با تمام وجود استدلال های عطیت را به کار میگیری ومی فهمی که هیچ کار او شبیه به آدمیزاد نیست.
خدایی که ساده وصبورگله ها وغرغرهایت را می شنودوکار خود را ادامه می دهد...لطف میکند از جایی که گمانش را نمی کنی مهر می ورزد.
خودم را می شنا سم که همان شبان عاشقم وایمانم را که شبانی است به همان سادگی دشت...
خدایی که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی برگرد آن نمی چرخد ومیرغضبان شهر از دست اوعاصی شده اند...بهانه می گیرد که ببخشد...اشاره می طلبد که نوازش کند...برای من
ادامه مطلب



